تبليغاتX
...از دل

...از دل

شعر

بالا

 

 

تو آن بالایی

نشسته بر ارابه‌های ابر

و پیوسته در بوی بابونه و عطر کرفس

 

دریا با تو آرام می‌گیرد

و تفسیر با د در گوش درخت

در نگاه تو شکل می‌گیرد

تو

آن بالا

 نشسته ای

چهار زانو

 مقابل خدا  

چشم در چشم خورشید

لبخند از تو آغاز می‌‌شود

و عشق کبوتری است که در گیسوان تو لانه می‌‌کند

تو نشسته بر آنجایی

که دست هیچ سیاره ای

در گم گشته‌ترین مدار جهان

به آستان پلکت هم نمی‌‌رسد

تو آن بالا

و من.....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 12:32  توسط نادر احمدی  | 

شعله

 

غصه‌های بزرگ

گاه انسان را در کنار ماه می نشاند

و ستاره‌ها چه غم‌های کوچکی در سینه دارند!

 

من تو را خو رشید می‌خواهم

تابان

چون چراغ شعله‌ها به سوختن گناه

 

دستت را به من بده

می‌ خواهم در نفس‌ها یت‌ بسوزم

درد‌های تو چیدنی است

 

این روز‌ها هم می‌گذرد

آب‌ها از آسیاب می‌‌افتد

و آرامش فرا خواهد رسید

آرامشی که تو را به من می‌رساند

یا شاید من بتوانم به تو برسم

 

چه کسی‌ می‌‌تواند مطمئن باشد

که آفتابش فردا بلند است؟!

پس تا دیر نشده

غصه‌هایت را به من بده

من برای تو می‌میرم. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 12:36  توسط نادر احمدی  | 

انتظار

 

بر روی صندلی‌ انتظار نشسته ام

و شوق دیدن تو

چون رودی در من می‌گذرد

کسی‌ نیست که نبض مرا بگیرد

و به احساس زخمی من دستی‌ بکشد

 

من این جا دارم می‌میرم

و قلبم زمین را به لرزه انداخته!

تکان پاهایم بر روی انگشت ها

لرزش دستم در گرفتن خود کار

پریدن پلکم به رویت رویا

و

اطرافم که پر از قاصدک‌های مضطرب است

همه انگشت به رسیدن نگاه تو دارد

و این که انار عشق

دارد ترک می‌خورد

و صدای خروش گلوی وصل دارد  بغض می‌‌شود

و شادی

فرش آتش و شوق برای چشم‌هایم انداخته است

.......روی صندلی‌ انتظار ، آرامم

و آسمان منتظر بی‌ تابی‌های من است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 12:34  توسط نادر احمدی  | 

کفن من

 

 

خود را با گناه من در کفن نپیچان

رها شو

چون پرنده ای که از باغ هوس می گریزد

و مانند ابری

که خانه در تن باد می گزیند

 

از من بگذر

شاید که عشق - آن گناه همیشه ـ

آرام از کنار قلبت بگذرد

ویک یله گی یگانه

سوار بر سبک ترین نگاه جهان

رهنمون بهشتی بی دغدغه باشد

 

دل نهادن به محال رسیدن

قلب هر پرنده ای را به هزاره می اندازد

 

حالا

از پس این توفان گردنکش

خود را در رگ پارگی قلب من رها نکن

بگذار تا بمیرم

مرا در کفن خود تنها بگذار....

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 7:58  توسط نادر احمدی  | 

گهواره

 

 

گهواره ام را به من بازگردانید

لالایی های مادرانه ی باد در گوش پنجره

و بوی کاهگل بارانی دور را

به من بازگردانید

 

نمی دانم کی یا که کجا

محتاج مجدد کودکی ام شده ام

زنگوله های بره های آسمانی را به من بازگردانید

و صدای عوعوی سگی که حایل ایمن ایل است

 

اصلا به من بگویید در کجای این جهان ایستاده ام

که چهل سال دوراز نگاه خودم بودم

و دست کدام اهریمن موهوم

رقص می کند این عزای مرسوم را!

 

مرا به کودکی ام بازگردانید

می خواهم باز از دوباره شروع کنم

خالی از هر چه در من ریخته شد

یا تمام دیگرانی که در من قدم می زنند

 

کوزه ام حالا سرانگشت خودم را می خواهد

مرا به خودم بازگردانید

قول می دهم که

طلبم از شما

همان عمر باقی مانده باشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 18:23  توسط نادر احمدی  | 

فرصت

 

بغضم را ترکاندی

از شباهت بی رحمانه ی نگاهت

به رویاهای ناممکن من

 

چه نزدیکی و چه بعید

پیش از این

شاید می شد ببینمت

اما نشد.

 

ماه می تابد

خورشید می سوزد

و روزها و شب ها یکدیگر را ورق می زنند

اما هرگز در هیچ صفحه ای به تو نمی رسم

های ای دست نیافته ترین!

شاهنامه های من تا کنون پایانی نداشته اند

و این ها تنها بهانه ای بود

که تو را به نام خودم بخوانم

 

حالا دیگر مرا تمام کن

وقتمان کم است

جهان چون گولی غریب

ما را به سرانگشت دارد

آینه ها می شکنند

و یک آه بلند

همه ی زندگی را مات می کند

دستانمان به ناقص ترین شکل ممکن

دنیا را کوزه کرده است

و فهمیدگی

گناه بزرگی است

که تاوان به تنهایی دارد

تنهایی از تولد تا تولید یک تن تشنه ی خاک

.... و آنگاه سکوت

آن گونه که نفس پرنده را بشنوی

و یاد بگیری که

چگونه پرواز کنی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 17:36  توسط نادر احمدی  | 

هه...

 

 

هه

این پل صراط است

 ترانزیت جهان

این نازکی شمشیر

این بی اعتباری رگ

 

چگونه بلع جهان آسان می شود

به لکلکه ی مرگ

چگونه لغلغه ی رود

به خاموشی وسیع

 

ما همه لکاته های مستعد

به تمنای هوس

و زاهدان کودن

به هفتاد من سخن

 

خلاصه می کنم حالا:

چه سرنوشت مغمومی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت 10:18  توسط نادر احمدی  | 

برادری!

 

 

وقتی که آرام می شوم

در لحن کلام تو

و حس هزارم من چیزهایی می گوید

که انگار سال هاست

در من گم شده بود

من به تولد تو می اندیشم

و عشقی که سر ریز نگاهت بود

و حال مجبوری

جرعه جرعه نثارش کنی....

و چه سخت

خویشتن دار

و چه ایزدسا!

 

نبض که به عنایت تو بتپد

زندگی شیرین است

و انتظار

کبوتری است

که به آسمان بهاری من لانه می کند

 

حالا بیا

تا دوباره سایه ی هم باشیم

یک سیاهی نا پیدا و سفید!

وقتی که خورشید

ظهر تعلقمان را اذان می گوید

 

..... و برادری

 تعبیرهای دیگری هم دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 13:18  توسط نادر احمدی  | 

نه

 

 

نه

میان روزهای قائم به فرق خویش

که نمی شود تکان خورد

نمی شود خندید

چشم به معاشقه چرخاند

و نمی شود حتی در دورترین مکان خاطره افتاد

 

باید پناه به لبخند نوزادی آورد

که دارد خواب های غیر قابل ثبت می بیند

راستی چرا زیباترین رویاها

باید در کودکان بمیرند

وقتی زبان گشوده نیست؟!

 

نه

دیگر بس است

نوزاد می شوم حالا

در بی تکلم ترین رویاها

و با پوزخندی بر جهان. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 12:4  توسط نادر احمدی  | 

دل تنگی

 

 

صدای ما در هم تنید

با شکوه ای از سر دلتنگی

گلایه ای از فراق گلوی تو

و این که به نام کوچکم نخوانده ای مرا

و شکل های عاشقانه گم شده است

در دست های تو

و دریغ تو از دست کشیدن به حس من

 

من به گوشه های نگاه تو نیازمندم

حتی به نیازهای تو

تا در آغوش بگیرم

هر آن چه عتیق است در دلم

 

جاری کن مردابم را

آینه برایم بیاور

قلبم پر از جاده های گم است

و نمی دانم چرا همه

به نگاه های تو ختم می شوند

 

 و حالا

صدایت را به من بده

آغوشت به رویاها با من است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 17:36  توسط نادر احمدی  |