تبليغاتX
...از دل

...از دل

شعر

عود موعود

 

 

تو هم حس گم شده ای داری، نه؟

مثل من که قرن ها دور می شوم از خود

 وقتی به تو فکر می کنم.

 

ببین چه نزدیکی!

به نزدیکی اساطیر هزاره ها

وقتی که مادینه خدای یک اقیانوس غرق شده

در محال ترین گوشه ی هستی می شوی

که دارد حالا پس از یک خواب مومیایی شده

در من زنده می شود

 

بیا مرا استشمام کن

بوی کجای ناکجای تو را می دهم

کافور گور

یا که عود موعود؟

 

هیچ کدام اما!

من بوی نفس های گم شده ی تو را می دهم

در آن گاهی که با سرانگشتمان

با هم حرف می زنیم

 

حالا خوب نگاهم کن

چشمانم برایت آشنا نیست؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:26  توسط نادر احمدی  | 

پشیمان

 

 

حالا چه فرقی دارد

که در آغوش یار باشم

یا جوار خواب های معوج خود؟

این جا که عنکبوت جهان را می گیرد

و تارها پیله ی اختاپوسی است

بر شاخه ی کهکشان!

 

حالا چه توفیری است بر نبض هستی

تسلسل نسل های ساکت

و این خاموشی پر هیاهو

که داس بر ساقه ی زرد عشق می ساید

 

دست ما افتاده بر دشتی خشک

و نگاه ها خیره بر نا ممکن ابر

و قلبی که دارد دهل می شود

و چه دور

 

یکی بیاید مرا پس بگیرد از این زندگی

من پشیمان تصمیم دیگرانم

و به اندازه ی نبض تمام دهل ها

بدهکار مار شانه ها شده ام

 

چهل سال خستگی

برای یک خوابیدن عمیق کافی نیست؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:19  توسط نادر احمدی  | 

شکسته

 

 

تکه های دلم را باید جمع کنم

هنوز دیر نشده

دوباره می توان عاشق شد

آب رفته هم به جوی برمی گردد

و عشق پرنده ای می شود

که بر شانه های من لانه خواهد کرد.

 

شکستن که مانع رفتن نیست

قلبم تازه تیزتر می برد

و راه های مهجور

با حضور یک نگاه عاشقانه

رونق می گیرد.

 

من بست می زنم

شکسته ترین قلب های جهان را

 به قلب خود

من مجنون شده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12:45  توسط نادر احمدی  | 

... و این بار "شانکی"!

 

 

حالا آرام بگیر

آرام!

دیدی نفس چه آسان می تواند بر نیاید؟

و داس آن فرشته ی موعود

چه زیرک جان می برد از ما !

 

آرام بگیر حالا

مرگ نمی توانست حریف تو شود

در التهاب بیداریهات

تا حالا که در آرامشی تاریک

بیاید

و پارچه ای سفید به صورتت بکشد

و تو را از ما بدزدد

 

اگر زمینی بودی

که این قدر بی تاب نبودی

این قدر پاک نبودی

و این قدر.........

 

خدا حالا دست تو را گرفت

تا در غیاب همه ی چشم های حسود

در بامداد یک روز مکرر

تو را در آغوش کشد

 

حالا کودک دلت آرام است   نه؟

همان آرامش لایق تو!

مانند یک سیگار خاموش

در سلامت کامل باش!

 

جهان تو را بر نتافت

جای فرشته ها که اینجا نیست.

خدا حافظ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 15:51  توسط نادر احمدی  | 

خورشید

 

 

امروز صبح كه آمدم

خورشيد در خانه ام نشسته بود

با پيشاني بلند

و مويي كه بر روي كشيده بود.

 

ابريشم داغ لبش

از پشت يك طلوع پر التهاب

گلگون به خون فلق

 بابونه به گونه ها

و گلويي كه كرفس زير برف را مي ماند

 

 

شب

آويزان به شانه هايش بود

و كجي كمان او

مرزهاي قلبم را رقم مي زد

 

آري

امروز خورشيد به خانه ي من بود

و من نمي خواستم

كسي بوي بودنش در من را ببرد

 

 

.... اما او خورشيد بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 13:3  توسط نادر احمدی  | 

بی من

 

 

اين شكل بهتري است

تكلم به زبان فرشته گان شايد بهتر باشد

شايد به قول تو

انديشه ي نداشتن من

تلطيف شود به دست استعاره ها

و اشك ها در ميان باران به گونه هايم  گم است.

 

حالا همه چيز با سرانگشت كوزه گر تو شكل مي گيرد

هيچ گاه براي تو

از دستان مردانه ي من كاري بر نيامده بود

تا حالا مدار هستي من بر مردمك عنايت تو بود

و  اكنون با تعليق در فضاي شايدهايت  مي سازم.

 

بدون من خوش باش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 12:56  توسط نادر احمدی  | 

.... اما

 

 

دلتنگ تو می شدم

وقتی که با تو بودم

تو گفتی:

هی کجایی؟
بدون من است خیرگی های تو به کنج دیوار!

و من گفتم که  نه... هرگز.

 

اما تو راست می گفتی

من به روزهای بدون تو فکر می کردم

و این که ما اسیر ساخته های خود شده ایم

و این که آیا گریه می تواند

ما را به هم نزدیک تر کند؟
و این که خنده می تواند

دست های ما را جدا کند؟
و این که چه کنم

که سرب به پای زمان ببندم

تا سیر از چشمه ی نگاه تو بنوشم

 

چه لحظه ی غم انگیزی است

آن گاه که خواستنی ترین هستی خود را

در سریع ترین پلک جهان

به دست می آوری

و از دست می دهی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 7:42  توسط نادر احمدی  | 

خدای ملتهب

 

 

كاش مي شد سينه ام را بشكافم

تا خورشيدي

را كه پنهان مي شود به تشنگي درياها

و قلبي كه غروب مي كند

در يك نگاه آشنا

و چشمه ي غريب تمناهايم را

به تو نشان دهم

 

يك خداي ملتهب در من تكان مي خورد

و كسي نيست كه نبضم را بگيرد

و كنار خود بنشاند

 

من اينجا گم شده ام

هيچ كس آينه ي من نیست

و از هزار شمع نذر شده به معبرها

يكي براي من نمي سوزد

 

بايد "هي" بزنم

اين گله هاي گم شده را

مي خواهم كنار خود بنشينم

تا با چشمان خورشيد يكي شوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 21:50  توسط نادر احمدی  | 

چپ

 

 

اين تصميم زماني گرفته مي شود

كه سرانگشت بهار

مثل پرنده هاي واژگون

دارد به شيشه ي شكسته ي خانه ام تلنگر مي زند:

 

بايد به چپ بچرخم

و بگردم به دنبال احساسي

كه در ميان علفزارهاي كودكي ام

يك جا ميان اين رقم هاي قاعده مند

گم است

 

بگذار جهان در من

به حيرت بنگرد

تصميم گرفته ام

نيش هيچ عقربه اي

رگ هايم را تلخ نكند

 

بايد به چپ بچرخم حالا

 

تنها اگر كسي باشد

كه چشمهاي ميشي اش

از آن سوي كوه ها

در من بدود....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:36  توسط نادر احمدی  | 

سراب

 

 

بر کناره های این صخره ی خشک

باران کدام هزاره ی دور

خاطره شد

که هنوز رعد که می زند هر چشم

دهان می شود این خاک

و یک حس قریب

سر می کشد مرا

 

حالا باید به خواب روم

تا آفتاب بر مغرب لبانم

اذان وداع بخواند

 

صخره می شوم حالا

آن قدر دور و بعید

که دست تمنای هیچ جرعه ای

به کاکلم نرسد

 

باران هزاره های دور

عطش مرا آب نمی کند هرگز !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 10:58  توسط نادر احمدی  |